![]() |
![]() |
|
| ادبیات از آن روزی زاده شد که چوپان داد می زد: گرگ! گرگ! و هیچ گرگی نبود. |
|
سروده ی شماره ی 22:
در سایه های عمیق جولایِ بارانی با گام های پنهانی تو عابرترینی! سکوت بسان شب می فریبد بینندگان را. امروز بامداد، چشم هایش را بسته است بی اعتنای صدا زدن های پی در پی باد پر آوای مشرق! و کشیده لحافی ضخیم به روی آسمانِ همیشه بیدار. درختستان آرام کرده آواهایش را، وَ درهای تمام خانه ها بسته است. در این خیابان های بیابان شده تو مسافری تنها بوده ای آه، ای تنها رفیق من! محبوبه ام! دروازه های خانه ام گشوده اند بسان یک رویا گذر مکن! ترجمه ی ح.بهشتی 2009/ حیدرآباد |
|
من به میهمانیِ جهان فراخوانده شده ام پس خجسته است هستی ام چشمانم دیده اند و گوش هایم شنیده اند سهم ام ازین ضیافت این بود که بنوازم بر روی سازم، وَ به کار بستم تمام توانم را. حالا می پرسم: «آیا سرانجام سرمی رسد زمانی که من از راه برسم، چهره ات را ببینم، وَ درود خاموشم را نثارت کنم؟» ترجمه ی حسین بهشتی 2009/HYD |
|
بیا بیا با من، با من بیا با این که هنوز خسته با آن که زندگی گذشته از سر و نشناخته پا بیا. با من که زنده ام هنوز زنده ام و قوس انتظار را با آفتاب فرو می کنم در قدم که مثل رشته های کوه در قامتم شکفته قدم به قدم با کفش هایی که گویی نیست مال خودم. وَ پاهایی که آرزو می کنم ای کاش کاش میخ زمین نبود! کاش اصلن نبود! با سر و دست هایی که نشناخته ام نمی دانم ندانسته ام که دروغ مثل همین سرها سرش همش توی زندگیست! ما شقه به شقه توی خیابان همش توی روی هم به شقیقه ی نیمه و شقه ی خود زل می زنیم و توی دل به شدت می خندیم، چشمک می زنیم؛ «با من بیا» بیا! به شقیقه ات نگاه نمی کنم، به حرف های درِ گوشت –دشمنان شعرهای من- که به حسرت شقیقه ها و گوش ها و شلیک! با من بیا از دهان جسدها و بوی حسدها به درونِ خواب ها بیا! این ها همه همشهریان من هستند این شهر من است وَ هیچ افسرده نیستم که چرا تمام راه های تنگ آن کوچه های ماست! کوچه ای که توی روی هم، درون هم همان قد کشیده تر قامتم بیا! بیا! این خانه و این بودن و این بدونِ تو! ببین! بدون تو زمین نیست! گِرد نیست! تو گِردیِ زمینی! گِردِ فکرها نگرد! نگرد و بدون فکر فراموشم کن همراه با باد وقتی که خوبِ خوب وقتی که دورِ دور اما بیا! با این که هنوز خسته اما زنده زنده نزدیک شانه های من بیا! تمام شانه های من که شاهد صحنه ای از جنس دست تو در تکرار «کِی»های کیهانیِ تو! من درگیر کِی های تو ام! در این گیرودار احتمالن زاییده ام با این بیا! با این هنوز خسته با آن که زندگی گذشته از و نشناخته پا با آن که رفته ام از یاد.
حسین بهشتی/ 1386- تهران |
|
چیزی این گوشه ی دنج می گیرد گرفته است، چیزی این گوشه ی دنج از جهان از جهان چیزی به نام گوشه ی دنج گرفته است جهان، گوشه ای دنج، گرفته است از چیز چیز جهان، مثل گوشه ی دنج من گرفته است به جهان نصیحت از من، که چیزی از گوشه دنج، که بخواهد بگیرد یا بگرید نیست بیخودی وقتتان را تلف کرده اید پای این تله پای این امضای تَل پای این بی در خودی مُهمَل! |
|
... اگر عشق حرام گردیده بر من پس چرا صبح، سینه اش را می گشاید در آوازها؟ و چرا این زمزمه ها هستند؟ - که باد جنوب می پراکندشان میان برگ های نوزاد! اگر عشق حرام گردیده بر من پس چرا نیمه شبان تاب می آورد درد ستارگان را در سکوتی مشتاق؟ و چرا این قلب نادان آرزویش را بی پروا می افکند به دریا؟ - به دریایی که پیدا نیست انتهایش بر کسی! شعر سی اُم از مجموعه ی CROSSING به ترجمه ی خودم. فعلا عنوان را عبور قرار داده ایم تا بعد چه شود! |
|
راستش
این روزها کمی دلتنگیم- خیلی از دوستانمون هم همینطور این روزها کمی نگرانیم- که چرا و چگونه چطور؟ این روزها سخت منتظریم- که کِی، چه وقت؟ شعری از بیژن الهی شاید بی مناسبت به این وضع نباشه.
روزی بزرگ میگذرد
در روزی بزرگ، راهسپاریم، اما از فروغ سوزنی به ما نشسته، تنها یک سوزن! روزی بزرگ – آرام آرام – در اصالت ما، دست میبرد تا شانه – رفته رفته به پس رود که تنها از دور، از دور توانائیم در شناختن شانه خود، که همین پرندگان هوا بر آن فرود میآیند، و در شناختنِ دستهای خود، دستهای بریده خود، که همین پرندگان هوا هستند. در روزی بزرگ، به تو میرسم، به شانه تو دست میزنم، که به پسنگری و ببینی که نمیخندم. 2 در روز بزرگ، تنها آن که بیشمار سوزن خورده ست، می خندد: تنها خورشید. روزی بزرگ، در اصالت ما، دست میبرد تا، سوزن سوزن، به ماش باز دهد ما – در یک گفتگوی معمولی روزانه – بر سر خود نا گهان خبردار میشویم از تاجی از هوا! پی میبریم حرکات بیخودانه دستهامان – هنگام گفتگو– نامههائی از هوا را توشیح کرده است، نخوانده، توشیح کرده است شاید در یکی از نامهها، به عشق، معترف شده باشیم یا به قتل، و شاید از این روست که بیدلیل، دوست داشته یا تبعید میشویم ما که زادگاه، وطن، قلمرومان، چارپایهای کوتاه است، در دم تبعید – کشیدن چارپایه – در دم خفقان بدانیم پادشاه هوائیم، پادشاه هوائیم.
در آخرین حنجره، من، بادبانهای بیشمار میبینم. و بهنگام روز، همین امروز، صدای افتادن میوههای رسیده را بر زمین سرد، میشنوم. اما هنوز، لغتی به شعر نیافزودهام، که آفتاب، کاغذ را از سایهی دستم، میپوشاند سوزن، میدرخشد و کج شده ست! در آفتاب ملایم، از زیر درختان ملایمتر، از پی تابوتی بیسرپوش روانهایم و روان بودیم و سایه گلی، ناف مرده را پوشانده ست. |
|
رادیو آوای فارسی اولین رادیوی فارسی زبان شبه قاره هند هر یکشنبه شب ساعت 10:10 تا 11:10 |
|
مکافت
از قسمت وسط پشتش به زمین چسبیده بود، مثل لندو به چپ و راست حرکت می کرد. می خواست خودش را از زمین بکند، نمی شد. جانورانی روز و درشت با اندام هایی عجیب و گوناگون نیمه ی درون عضلاتش را پر کرده بودند و رگ و پی اش را می کشیدند و می جویدند و او همان طور که با وحشت، لندووار حرکت می کرد، فریادهای دلخراش سرمی داد و چشمانش از حدقه بیرون می زد و دوباره در کاسه می نشست. پرده ی سینمای مغزش او را در کله پاچه فروشی شلوغی ، پر از ازدحام و دود و بخار تکه های جسد له شده و لاش آب نشان می داد که با ولع، قطعاتی از جسدی را به نیش می زد و با هر لقمه، مقداری از لاساب درون کاسه ی سفالی را سر می کشید. کله ای از درون پاچه ها روی چند زبان، در سطح یک سینی نقره ای چرخید و در حالی که از چشمانش نور زرد ساطع می کرد، دندان هایش را آسیاوش، به هم مالید و به رویش تف انداخت، تفی چسبناک و مطعفن که به گونه ی چپش چسبیده سپس آویزان شد روی کاسه ی لاساب سبز رنگش، بعد با آن قاطی شد و بخاری فشافش کنان، چهره اش را آبله گون کرد. آبله های پفکی شفاف که درونش کرم های ریز و قرمز رنگ می لولیدند. ناگهان چند جوجه ی مرغ، با چالاکی و چشمانی خشمگین، از شکاف ران هایش بیرون جهیده، به روی شکم مشک شده اش پریدند. یکی از آن ها ناف او را هدف گرفته پی در پی ضربات خود را فرود می آورد و عاقبت با منقار خود، قسمتی از روده ی او را بیرون کشید و شتابان می دوید و جوجه های دیگر نیز در طرفین او می دویدند و روده هایش روی زمین کشیده می شد. چند حیوان که سر و شکل معینی نداشتند به ماشا ایستاده بودند و صداهایشان که شبیه به صدای بوق کشتی در بندرگاهی مه آلود بود، در هوا م پیچید و دور می شد. همه چیز را ذرات قرمز بخار پوشانده بود. او همچنان، لندووار به چپ و راست می چرخید و فریادهایش سهمگین، همچو برق در دل قرمز آسمان، مانند چند تکه طناب پاره ی نقره ای بنفش، نقش می بست و محو می شد. به ناگاه، حس کرد تسمه های پشتش را از زیرش بیرون کشیدند و دردی جانسوز، به دندان هایش زور آورد و آن ها را پیاپی به هم سایید. اینکار، چنان دردناک بود که درد جدا شدن و پاره پاره شدن عضلات و قطعات بدنش را توسط جانران شناخته و ناشناس، فراموش کرده بود. مغز خود را در حالت انفجار می دید که بی درنگ کله اش لحظه ای بعد چون کپسولی پر از گاز، منفجر شد و پاره پاره های بدنش و قطعات جمجمه اش همراه با مغز لهیده اش، به صفحه ی آسمان قرمز رنگ که خیلی پایین آمده بود ماسید. آفتابه دار مستراح مسجد، همین که متوجه صدای غیرعادی در مستراح پشت سر خود شد، چند ضربه به در زد و با صدایی دورگه گفت:« حاجی بیا بیرون!» بعد، بلافاصله با کف دستهایش به درها فشار آورد، سپس خودش را از دیوار بالا کشید وفریاد زد:« کمک، یکی اینجا مرده!» چند نفر که تازه شلوارهایشان را بالا کشیده بودند از مستراح ها سراسیمه بیرون آمدند! سنگینی جسد مانع باز شدن در بود! |
|
می آیم. بعد از تو ماتمم چون ترانه ای گیج بر لبان کودکانی بازیگوش وَ تنها می آیم با مداد رنگی هایم شاید آسمانت را توی بیابان جعبۀ من فریاد بزنی زرد را برداری بگویی این هم خورشید اشاره کنی به پیلگی ِ زنی که درون پنجره احیاء می شود به سپاس های مدام من. این جا رنگ های دلیر دیگری هم هست این جا حتا زمین با ما بازی دارد ... ادامه مطلب |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
گفت و گوها شعر ترجمه ی شعر داستان نقد و بررسی |
| پیوندها |
|
گاه نوشت های یک ژنرال تحصیل و زندگی در هندوستان گلشکر نازنین مرادی افق تحصیل در هند خاطرات خیس |
|
RSS
|