تبليغاتX
کوچ بلند
ادبیات از آن روزی زاده شد که چوپان داد می زد: گرگ! گرگ! و هیچ گرگی نبود.

به مناسبت سالروز بزرگداشت فردوسی؛

حکیم ابوالقاسم فردوسی، بزرگ‌ترین رزم‌نامه‌سُرای زبان و ادب پارسی، زاده‌ی سالِ 319 خورشیدی در «پاژ» است، روستایی در شهرستان «توس»، از خراسانِ بزرگ.

باید گفت، این همه‌ آن چیزی است که ما بی‌گمان از این سخن‌سُرای بزرگ ایران‌زمین می‌دانیم. درباره‌ زندگی و کوشش‌های ادبی‌‌ فردوسی، داده‌های گویایی در دست نیست. اندک آگاهی‌ ما از زندگی و کارِ این چکامه‌سُرا، همان‌هاست که از لابه‌‌لای شاهنامه بیرون کشیده شده‌اند؛ داده‌هایی هم‌چون، زادروزِ او، آشنایی‌ وی با زبانِ پهلوی، تاریخِ به پایان رساندنِ شاهنامه و فرستادن‌اش به دربار سلطان محمود و پیش‌آمدهایی از این دست که از راهِ سنجش با رویدادهایی به دست آمده‌اند که در کتاب‌های تاریخی گوناگونی نگاشته شده‌اند و تردیدی بر درستی آنها نیست.

ادامه ی مطلب را در سایت فرهنگ امروز بخوانید.


برچسب‌ها: فردوسی, شاهنامه, شاهنامه در شبه قاره, فرهنگ نویسی
+ نوشته شده در  Wed 16 May 2012ساعت 11 PM  توسط ح.بهشتی | 


آفتاب زبانه می‌کشد بر این بعدازظهرِ غریب!

من خیره بر صندلی‌یِ خالی!
هیچ تسلایی نمی‌یابم آن‌جا،
در سینه‌اش صدای پی‌در‌پی‌یِ سرخوردگی می‌پیچد.
آوای بی‌هودگی انباشته گشته با افسوس:
پیغام می‌گریزد.
بسانِ چشمانِ غم‌انگیز سگی بی‌صاحب،
سوگوارِ قلبی که نمی‌تواند دریابد چه بر سرش آمده و چرا !
چشمانش هر روز و شب  بی‌هوده جستجو می‌کند،
صندلی با اندوه بسیارش سخن می‌گوید،
دردِ گُنگِ بی‌هودگی می‌گسترد درین اتاقِ بی تو!

------------------

برگرفته از سایت فرهنگ امروز


برچسب‌ها: رابیندرانات تاگور, حسین بهشتی‌فر, ترجمه, شعر, واپسین نوشته ها
+ نوشته شده در  Wed 16 May 2012ساعت 11 PM  توسط ح.بهشتی | 

نگاهی به زندگی و آثار رابیندرانات تاگور به مناسبت سالگرد تولدش

«رابیندرانات» در کودکی همچون بسیاری دیگر که مدرسه را مخالف با ذوقِ هنری‌یِ خود دانسته‌اند، از آن گریزان بود و سرانجام در چهارده سالگی، پس از آن که همراه پدر برای مراقبه به هیمالیا رفته و با دیدن طبیعت شگفت‌آور آن‌جا، از درون دگرگون شده بود، مدرسه را ترک گفت. چنان‌که در بزرگسالی، مدرسه را آمیزه‌ای از بیمارستان و زندان خواند. همین افکار و اندیشه‌ها، سبب می‌شود که وی بعدها، آموزش‌گاهِ «شانتی‌نیکیتان» را بنا کند و به شیوه‌ای متفاوت به آموزشِ جوانان هندی بپردازد.. اما از آن‌جا که این آموز‌ش‌گاه به آیین هندوان چندان پایبند نبود و به علاوه، از آموزگاران مسیحی و انگلیسی سود جسته بود، آن‌چنان که باید، هندوان را خشنود نکرد. با این‌حال، تاگور نیز که همچون پدرش «مهاریشی» و پدر بزرگش، از ادامه‌دهندگانِ جنبش «برهمو ساماج» به شمار می‌رفت، پیوسته بر جهل و خرافه‌ای که بر پیکره‌ی هندوییزم وارد آمده بود، تاخت و بر تغییر اندیشه‌های پوسیده‌ی جامعه‌ی هندو همّت گماشت. به گونه‌ای که پس از گذشت دو دهه، «شانتی‌نیکیتان» به عنوان یکی از دانش‌گاه‌های معتبر هندوستان شناخته می‌شد.  
تاگور، از جمله آزادی‌خواهانِ بنامِ هندوستان به‌شمار می‌رود، اما همچون «اقبال لاهوری» عمرش کفاف نداد تا آزادی‌یِ هند را به چشم ببیند. با این همه، به شهادت تاریخ، همواره شانه به شانه‌ی «گاندی»، رهبرِ معنوی‌یِ هند، در راه استقلالِ هندوستان، مبارزه کرده و رنج‌ها کشیده است. تا آن‌جا که وی، پس از کشتار وحشیانه‌ی مردم «آمریتسار» به دست ارتش بریتانیا، لقبِ «شوالیه»ای را که از سوی ملکه‌ی بریتانیا دریافت کرده بود را پس فرستاد و در نشریات گوناگون، مقاله‌ها در رد استعمار به چاپ رساند و در راه استقلالِ هند، رنج زندان را نیز بر خود هموار ساخت. از همین جاست که مقدمات آشنایی‌یِ تاگور با سیاست‌مداران و آزادی‌خواهانی چون «گاندی» و «جواهر لعل نهرو» و دیگران فراهم می‌شود و هرکدام به نوعی تحت تاثیر اندیشه‌ها و افکار او قرار می‌گیرند. با این‌همه، تاگور هیچ‌گاه آلوده‌ی سیاست و زد و بندهای سیاسی نشد و راه خود را بسانِ یک هنرمندِ آزاده ادامه داد.

ادامه ی مطلب را در سایت فرهنگ امروز بخوانید.
+ نوشته شده در  Tue 8 May 2012ساعت 9 PM  توسط ح.بهشتی | 

رابیندرانات تاگور، شاعر، نویسنده و نقاشِ هندی در سال 1861 میلادی در هند به دنیا آمد. تاگور تحت تاثیر خانواده، از کودکی با شعر و موسیقی و نویسندگی آشنا شد. در سال 1878 منظومه‌های «ترانه‌های آفتاب» و «سرودهای شبانه» را منتشر کرد که باعث شهرت وی در سراسر هندوستان گردید. در 1912 سروده‌های یکی از مجموعه‌های خود، یعنی «گیتانجالی» را به انگلیسی برگرداند که با استقبال اهل ادب در انگلستان روبرو گشت و سال بعد یعنی 1913، جایزه‌ی نوبل ادبی را برای او به ارمغان آورد. گفتنی است تاگور، شیفته‌ی فرهنگ و ادب فارسی بود و در سال 1932 میلادی، به ایران سفر کرد که در همان‌وقت، جشن تولد هفتاد سالگی‌اش در تهران برگزار شد. او در این سفر، از چند شهر ایران، از جمله شیراز و آرامگاهِ حافظ دیدار کرد. تاگور در سال 1940 چشم از جهان فرو بست و آن‌قدر زنده نماند تا آزادی‌ هند را ببیند.

سه  شعر از دفتر «تحفه ی عاشق» سروده ی تاگور - در سایت فرهنگ امروز‎


برچسب‌ها: رابیندرانات تاگور, حسین بهشتی فر, ترجمه, شعر, تحفه ی عاشق
+ نوشته شده در  Sun 19 Feb 2012ساعت 0 AM  توسط ح.بهشتی | 
این روزها احساس عشق نمی‌کنم

-----------------------------

این روزها احساس عشق نمی‌کنم

انگار که کاری مانده برای انجام!

چنان‌که گویی باید بروم،

به جایی در دوردست.

عشق، دیگر بسان گردن‌بند

نمی‌کِشد مرا به بند، این روزها!

هم‌چنان که رشته‌های درازی از درد به بندم کشیده‌اند.

دلم به درد می‌آید برای برخی که زنده‌اند ولی بسان مردگانند!

حال که هر روز درد بر من تلنگر می‌زند،

آیا دیوانه‌ام اگر بجهم در عشق؟

ابتدا باید آن‌ها را که شناور بر روی آبند یاری دهم

ابتدا باید بازوانم را امتداد دهم به سوی آن‌ها که در حال غرقه گشتن‌اند.

پس از آن

اگر زنده باشم زندگی خواهم کرد

اگر عاشق باشم عاشقی خواهم کرد. 


برچسب‌ها: شعر تسلیمه نسرین, کتاب عاشقانه های تسلیمه نسرین, شعر ترجمه
+ نوشته شده در  Thu 2 Feb 2012ساعت 2 AM  توسط ح.بهشتی | 
سروده ی شماره ی 22:


در سایه های عمیق جولایِ بارانی

با گام های پنهانی

تو عابرترینی!

سکوت

بسان شب می فریبد بینندگان را.

امروز

بامداد، چشم هایش را بسته است

بی اعتنای صدا زدن های پی در پی باد پر آوای مشرق!

و کشیده لحافی ضخیم به روی آسمانِ همیشه بیدار.

درختستان

آرام کرده آواهایش را،

وَ درهای تمام خانه ها بسته است.

در این خیابان های بیابان شده

تو مسافری تنها بوده ای

آه، ای تنها رفیق من!

محبوبه ام!

دروازه های خانه ام گشوده اند

بسان یک رویا گذر مکن!


ترجمه ی ح.بهشتی

2009/ حیدرآباد

+ نوشته شده در  Wed 5 Oct 2011ساعت 3 AM  توسط ح.بهشتی | 

من به میهمانیِ جهان فراخوانده شده ام

پس خجسته است هستی ام

چشمانم دیده اند و گوش هایم شنیده اند

سهم ام ازین ضیافت این بود که بنوازم

بر روی سازم،

وَ به کار بستم تمام توانم را.

حالا می پرسم:

«آیا سرانجام سرمی رسد زمانی که من از راه برسم،

چهره ات را ببینم،

وَ درود خاموشم را نثارت کنم؟»


ترجمه ی حسین بهشتی

2009/HYD

+ نوشته شده در  Tue 4 Oct 2011ساعت 11 PM  توسط ح.بهشتی | 

بیا

بیا با من، با من بیا

با این که هنوز خسته

با آن که زندگی گذشته از سر و نشناخته پا     بیا.

با من که زنده ام هنوز

زنده ام و قوس انتظار را با آفتاب فرو می کنم در قدم

که مثل رشته های کوه در قامتم

شکفته قدم به قدم

با کفش هایی که گویی نیست مال خودم.

وَ پاهایی که آرزو می کنم ای کاش کاش میخ زمین نبود!

کاش اصلن نبود!

با سر و دست هایی که نشناخته ام

نمی دانم

ندانسته ام که دروغ

مثل همین سرها سرش همش توی زندگیست!

ما شقه به شقه توی خیابان

همش توی روی هم

به شقیقه ی نیمه و شقه ی خود زل می زنیم و توی دل به شدت می خندیم، چشمک می زنیم؛

«با من بیا»

بیا! به شقیقه ات نگاه نمی کنم، به حرف های درِ گوشت دشمنان شعرهای من-

که به حسرت شقیقه ها و گوش ها و شلیک!

با من بیا

از دهان جسدها و بوی حسدها به درونِ خواب ها بیا!

این ها همه همشهریان من هستند

این شهر من است

وَ هیچ

افسرده نیستم که چرا تمام راه های تنگ آن کوچه های ماست!

کوچه ای که توی روی هم، درون هم

همان قد کشیده تر قامتم بیا!

بیا! این خانه و این بودن و این بدونِ تو!

ببین! بدون تو زمین نیست! گِرد نیست!

تو گِردیِ زمینی! گِردِ فکرها نگرد!

نگرد و بدون فکر فراموشم کن

همراه با باد
دست یادهایم را بگیر      ببر      گم کن اما بعد

وقتی که خوبِ خوب

وقتی که دورِ دور    اما بیا!

با این که هنوز خسته اما زنده

زنده نزدیک شانه های من بیا!

تمام شانه های من

که شاهد صحنه ای از جنس دست تو در تکرار «کِی»های کیهانیِ تو!

من درگیر کِی های تو ام!

در این گیرودار احتمالن زاییده ام

با این بیا!

با این هنوز خسته

با آن که زندگی گذشته از و نشناخته پا

با آن که رفته ام از یاد.

 

حسین بهشتی/ 1386- تهران

+ نوشته شده در  Sun 2 Oct 2011ساعت 0 AM  توسط ح.بهشتی | 

اجرای شعر تکرار:

دانلود فایل تصویری با حجم کم

برای دیدن ویدیو در یوتیوب اینجا کلیک نمایید.

+ نوشته شده در  Sat 5 Feb 2011ساعت 7 PM  توسط ح.بهشتی | 

چیزی این گوشه ی دنج می گیرد

گرفته است، چیزی این گوشه ی دنج از جهان

از جهان چیزی به نام گوشه ی دنج گرفته است

جهان، گوشه ای دنج، گرفته است از چیز

چیز جهان، مثل گوشه ی دنج من گرفته است

به جهان نصیحت از من، که چیزی از گوشه دنج، که بخواهد بگیرد یا بگرید نیست

بیخودی وقتتان را تلف کرده اید پای این تله

پای این امضای تَل

پای این بی در خودی مُهمَل!

+ نوشته شده در  Sun 23 May 2010ساعت 6 AM  توسط ح.بهشتی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
دکتر رضا براهنی
یدالله رویایی
شمس لنگرودی
علی باباچاهی
سید علی صالحی
داریوش آشوری
دوات رضا قاسمی
عباس معروفی
منیرو روانی پور
مریم هوله
موج نو
خوابگرد
هوشنگ چالنگی
بیژن الهی
کارگاه
والس
کانون ادبیات ایران
انجمن شاعران ایران
کلوپ جهانی شاعران
نیما یوشیج
ساموئل بکت
نگینه های شعر مدرن فارسی
نشریه ی ادبی گاف
وازنا
کتاب شعر
کتاب های عامه پسند
اخبار کتاب
تازه ای ادبی
صدای مستقل ادبیات
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
4/20/2012 - 5/20/2012
1/21/2012 - 2/19/2012
9/23/2011 - 10/22/2011
1/21/2011 - 2/19/2011
5/22/2010 - 6/21/2010
4/21/2010 - 5/21/2010
1/21/2010 - 2/19/2010
10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
آرشیو موضوعی
گفت و گوها
شعر
ترجمه ی شعر
داستان
نقد و بررسی
برچسب‌ها
شعر (2)
ترجمه (2)
رابیندرانات تاگور (2)
حسین بهشتی فر (1)
تحفه ی عاشق (1)
شاهنامه در شبه قاره (1)
فرهنگ نویسی (1)
حسین بهشتی‌فر (1)
واپسین نوشته ها (1)
شاهنامه (1)
فردوسی (1)
شعر ترجمه (1)
شعر تسلیمه نسرین (1)
کتاب عاشقانه های تسلیمه نسرین (1)
پیوندها
گاه نوشت های یک ژنرال
تحصیل و زندگی در هندوستان
گلشکر
نازنین مرادی
افق
تحصیل در هند
خاطرات خیس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان